دیگر را ترنم کنند. در لاجوردی ترین سکوت ارغوانی ترین عشق خفته است. امشب در جاده های نقره ای جز ما کسی نیست. ای پر شکوه! دیبای آسمان رنگ شکوه تو بر قامت سبز فام دلم سایه می اندازد و تنهایی دیرین تو را از گذشته های دور نقش بند ابرو انم می کند. دستان تو بوی گلی می داد که سر شار از عشق است. من تو را بهار می نامم اوج سبز یک درخت که سینه سرخی کوچک روی آن آشیانه می سازد. من تو را دریا می نامم که قطره قطر ه به آسمان بلند می شود و با دستان خورشید عهد می بندد و بر گلزار معطر شب بوهای دلم می بارد.شکاف صخره های جانم ترانه ای بر می آید که عمق فریاد م را ریشه می زند. در باغ خاطرم نسیمی از گلستان های غروب وزیدن از گرفته است و پرندگان معصوم از آسمان مرثیه به زیر می آیند تا شبی دل نوشته...